رهبر مسیحیان به فکر فرو رفت و منظور امام را از گفتن این جملات فهمید؛ اگر عیسی خداست پس معنی نمی دهد که
برای خودش نماز و روزه و عبادت انجام دهد، و اگر اهل عبادت بوده پس معلوم می شود او بندگی خدای
متعال را می نموده و بنده ی خدا بوده نه جزءِ خدا یا خدایی در کنار خدا ! ما بندگان و مخلوق های خدا نیاز به عبادت
کردن خدا داریم تا به او نزدیک شده مقامات معنوی کسب نماییم و روح مان به مراتب عالی هستی برسد
اسمت چه بود؟
آدم
فرزند...؟
من را نه مادری نه پدر.بنویس اول یتیم عالم خلقت.
نام محل تولد؟
بهشت پاک.
اینک محل سکونت؟
زمین خاک.
آن چیست در گرده نهادی؟
امانت است.
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا-اینک به قد سایه بختم بروی خاک.
اعضای خانواده؟
هوای خوب و پاک-قابیل خشمناک-هابیل زیر خاک.
روز تولدت؟
در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق.
رنگت؟
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه.
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان.
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟
نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا.
شغلت؟
در کار کشت امیدم بروی خاک.
شاکی ات؟
خدا
نام وکیل؟
آن هم فقط خدا.
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه.
تنها همین؟
همین!.
حکمت؟
تنبیح در زمین.
همدست در گناه؟
حوای آشنا.
ترسیده ای؟
کمی
از چه؟
که شوم من اسیر خاک.
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
بله
که..؟
گاهی فقط خدا.
داری گلایه؟
دیگر گلایه نه ولی...
ولی که چه؟
حکمی چنین...آن هم به یک گناه؟!
دلتنگ گشته ای؟
زیاد.
برای که؟
تنها فقط خدا.
آورده ای سند؟
بلی.
چه؟
دو قطره اشک...
در آخرین دفاع؟
می خوانمش چنانکه اجابت کند دعا......
خدا در دستي است که به ياري ميگيري
درقلبي که شاد ميکني
درلبخندي که به لب مي نشاني
خدا با من است. خدا با توست…خدايمان را آشکار کنيم
پيش از اينها فکر مي کردم که خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برف کوچمي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعدو برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوقان، نعره توفنده اش
دکمه ي پيراهن او، آفتاب
برق تيغ خنجر او مهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
بيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوست جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين کار خداست
پرس وجو از کار او کاري خداست
هرچه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذايش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي کند
تا شدي نزديک، دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خواب هايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان اژدهاي سرکشم
در دهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعرهايم، بي صدا
در طنين خنده اي خشم خدا
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه اي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مادر مهربان است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچکس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم نشان دوستي ست
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خواب و خيال بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا
سفره ي دل را برايش باز کنم
مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مقل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل باران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
پيش از اينها فکر مي کردم خدا…
آرامش چيست؟
نگاه به گذشته و شکر خدا.
نگاه به آينده و اعتماد به خدا.
نگاه به اطراف و جستجوي خدا.
نگاه به درون و ديدن خدا .
” لحظه هايتان سرشار از بوي خدا”
گاهي خدا آن قدر صدايت را دوست دارد ،
که سکوت ميکند ؛
تا تو بارها بگويي :
خداي من …
روی پـــــرده ی کعــبه ؛
این آیه حک شده اســت :
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم :
" بندگانم را آگاه کن که من بخشندهی مهــــربانم ! "
خدایا !
من چیزی نمیبینم .
آینده پنهان است.
ولی آسوده ام ،
چون تو را می بینم
و تو همه چیز را . . .
.
گفتم :دخترم خدا که آفریده نیست ،خدا آفریننده است ، یعنی خدا همه چیز رو به وجود آورده اما خودش ، خود به خود وجود داشته.

مثلا می دونی که روشنایی اتاق از نوره،
روشنایی همین لامپ هم از نوره،
روشنایی ماه هم از نوره،
روشنایی خورشید هم از نوره،
خوب حالا که روشنایی همه چیز از نوره ، روشنایی خود نور از چیه؟!
دیدم دوباره تو فکر فرو رفت ، گفتم : دخترم چند سال که بزرگتر بشی متوجه می شه نباید درباره اینکه خدا چطوریه و چطور خود به خود به وجود اومده فکر کنی ، چون ما نمی تونیم از این چیز ها سر در بیاریم وباعث میشه که گیج بشیم ، اینجاست که شیطان از فرصت استفاده می کنه تا ما رو گمراه کنه(1).
پرسید :بابایی به چی فکر کنم .گفتم :به مهربونی های خدا،به اینکه خدا پدر ومادر مهربون داده عمو ها خاله ها ودایی های مهربون داده ، چقدر نی نی مونو دوست داری؟چقدر دعا کردی خدا به ما نی نی بده؟ (2)